تبليغاتX
...رهـــــــا...


...رهـــــــا...

یه حس قشنگ

 

چه احساس قشنگیه وقتی وجود عزیزی رو کنارت حس کنی

          دستاشو تو دستات بگیری.....

         باهاش قدم بزنی ....

                        صداش رو بشنوی....

بودنش رو در کنارت لمس کنی...

        چه احساس نازنین و شیرینیه ،

              روبرو با کسی که دوستش داری بشینی...

به چشماش نگاه کنی ،

   و تا عمق وجودت از یه گرمای عجیب آب بشه...

        قلبت پر از تپش بشه...

  چه احساس عجیبیه!!

           خدای من باور کردنی نیست...

  اونی که می خوای... دوستش داری.... عاشقشی...

      کنارت باشه.. باهات باشه... همراهت و هم پات باشه...

باور کردنی نیست...

      نه!!!! باورم نمی شه تو کنارمی!!!

                      وجودتو حس می کنم...

                                       ولی باورم نمی شه...

             خدایا این حس و ازم نگیر...!

    سارا

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 19:42 توسط ســـارا| |

 

تا حالا براتون پیش اومده که یه اتفاق خیلی ساده ولی کمی بد اول صبح براتون پیش بیاد و به کل اون روزتونو خراب کنه؟

امروز من روزمو اینطور شروع کردم...

دیشب با هادی که داشتم صحبت میکردم پر از امید بودم و انرژی ولی امروز صبح که اومدم شرکت با یه جمله یکی ازهمکارا به هم ریختم و این به هم ریختگی تا همین الان ادامه داشته و فکر کنم تا امروز تموم نشه این حال پریشون ما هم تموم نشه....

اصلا حوصله حتی صحبت کردن هم ندارم...

کاش می شد باز هم می رفتم دریا

نمی دونم تو این دریا چی هست که یه آرامشی بهم می ده که هیچ جایی نمی ده...

.

.

پ.ن.۱: هادی؟ ..... ....

سارا

نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 15:38 توسط ســـارا| |

 

نمي دونم چرا اين روزا انقدر استرس دارم؟

نمي دونم چم شده...

اصلا آروم نيستم

اصلا آرامش ندارم

نمي دونم اون همه آرامشم كجا رفته؟!

هيچ اتفاقي هم نيفتاده

اين روزا عصبي ام

هادي معذرت مي خوام...

اين روزا خيلي بهت سخت مي گذره.

ولي واقعا دست خودم نيست

 

خدايا آرومم كن

خدايا كمكم كن

خدايا تنهام نذار

 

سارا

 پ.ن.۱. دیشب دپرسینگ روحی بودم شدید. با دوستان رفتیم دریا. جاتون خالی تا به دریا رسیدم تمام دلتنگیام یادم رفت  (۱۷/۰۷/۱۳۸۸)

پ.ن.۲. مرسی هادی بابت دیروز که خیلی خوب درکم کردی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 13:9 توسط ســـارا| |

چقدر بده که حس کنی کسی رو تو شرایط بد خودت حبس کردی

چقدر سخته کسی رو ناامید کنی که میدونی رویاهاشو به یاد تو میسازه

خواستم برای تو یه تکیه گاه باشم نه اینکه روز به روز دغدغه هاتو بیشتر کنم

نمیدونم چشمهام بهت چی میگن که نمیشه هیچوقت هیچ چیزی رو ازت مخفی کنم

سارا ؟

سرم به شدت درد میکنه عزیز دلم

ای کاش الان کنارم بودی

اما باز باید بگم خدایا شکرت

نمیگم اوضاع بده ها

 نه ،

اما دوست داشتم شرایط از اینی که هست بهتر میبود

تا یه تکیه گاه محکم برات باشم  تا بتونم دستهاتو بی هیچ ترسی محکم تر تو دستهام بگیرم

خدا خودش باید کمکم کنه تا جواب اعتمادی که بهم کردی رو بدم

امیدوارم شرمندت نشم

به خاطر امیدی که وارد زندگیم کردی ازت ممنونم

دوست دارم نفس من

.

.

.

پی نوشت :

1." هادی "  

نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت 0:40 توسط ســـارا| |

چقدر حس بودنت قشنگه...

چقدر خوبه که هستی...

چقدر خوبه درکم میکنی...

چقدر خوبه که مهربونی...

چقدر خوبه که با صبوری به بداخاقیام می خندی و آرومم می کنی...

چقدر خوبه که نمی ذاری ناراحت باشم...

چقدر خوبه که تو با همه فرق داری...

چقدر خوبه که اشتباهاتمو می بخشی...

وباز هم چقدر حس بودنت قشنگه...

 

مرسی هادی از اینکه هستی

 

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 16:48 توسط ســـارا|

سلام عزیز دلم 

 

انگار دنبال بهونه میگردم تا حرف دلم رو بزنم

تو این چند روز چندین بار نوشتمو باز پاک کردم . 

نمیتونم اون احساسی که دارمو بنویسم .

سارا ؟

دوستت دارم .

گفتن همین جمله این همه روز تو گلوم مونده بود

لصفا بهم اعتماد کن سارا / دوست دارم بزاری تمام زندگیت باشم

فکر میکردم اگه یه موقعی به کسی دل بستم دلتنگی هم سراغم میاد .

 سارا تو آرومم میکنی / خیلی خیلی آروم . آرزو میکنم برای همیشه با هم

باشیم .

خدایا شکرت / خدایا ازت ممنونم .

هادی  .


 

پ.ن.۱. بچه ها لطفا اسم وبلاگ منو تو لینکاتون تغییر بدید.

لطفاْ

 

 

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 14:47 توسط ســـارا| |

امروز خوشحالم خیلی خوشحال

 

چقدر براورده شدن آرزوهای آدم قشنگه

 

چقدر قشنگه که آدم به چیزی که می خواد برسه

 

دیشب من به یکی از آرزوهای قشنگم رسیدم.

 

سعی میکنم قدر این آرزوی براورده شده رو بدونم

 

خدا جونم دوستت دارم

 

۹مرداد ساعت ۱:۴۵ صبح

 

نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 14:20 توسط ســـارا| |

 

 

هستم ولي حوصله ندارم....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 10:49 توسط ســـارا| |

 

 

خدایا دلم گرفته!

 

عمر منو بگیر ولی اونو شفا بده.

 

خیلی معصوم ِ خیلی...

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 16:18 توسط ســـارا| |

چقدر این چند روز استرس داشتم

استرس گفتن یه حرف

حرفی که با گفتنش قرار بود به آرامش برسم

ولی وقتی امروز گفتم آرامشم بیشتر به هم ریخت

چرا اینطوری شد؟

چقدر امروز ناله های یه دوست عذابم داد!!

چقدر با گریه هاش گریه کردم؟

ولی گفتن این حرف به نفع خودش بود..

به نفع زندگیش.

امیدوارم بتونه درک کنه.

هرچند مطمئنم نمی تونه درک کنه

یعنی اصلا فکر و ذهن واحساسش گنجایش پذیرش این مطلب رو نداره

شاید به قول یکی از دوستام چند روز که بگذره فراموش می کنه

ولی من بعــــید می دونم...

بچه ها براش دعا کنید.

دیگه من نمی تونستم بیشتر از این کمکش کنم

خیلی خواهش کرد، خیلی گریه کرد...

به خدا من بد نیستم

به نفع خودش بود کاری که کردم

خدایا اگر در حقش بد کردم ببخش

 

پ.ن.۱ دلت برای هیچ کس نسوزه که لیاقت نداره

پ.ن.۲ هیچ کس لیاقت محبت نداره

پ.ن.۳ همه به نوعی دروغ گو هستند... همه...

نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 19:56 توسط ســـارا| |


Design By : Night Skin