تبليغاتX
ســكوت

ســكوت

دست به سر میکنم ثانیه ها را ..دلم یک اتفاق نا خوانده می خواهد!!!!

محاسبه سن با شکلات

سن خودتان را به من نگویید؛ چون ممکن است حقیقت را نگویید.
بسیار شسته و رفته و زیبا
رو راست باشید و به ترتیب جلو برویم، بیشتر از یک دقیقه طول نمی کشد. به ترتیب به پرسش ها پاسخ دهید.
قبل از پاسخ دادن، قول دهید که پرسش ها را از قبل نخوانید.
وقت شما هدر نمی رود (هم فال و هم تماشا)

- قبل از هر چیز ، به خاطر بیاورید که در طول یک هفته چند بار شکلات می خورید (بیش از 1 بار کمتر از 10 بار)
- عدد تعداد شکلات در هفته را ضرب در 2 بکنید.
- جمع آن را به علاوه 5 کنید.
- جمع را ضربدر 50 کنید.
- اگر امسال از تولدتان گذشته جمع را به عدد1762اضافه کنید.
- در غیر این صورت جمع را به 1761 اضافه کنید.
-حالا جمع کل که چهار رقمی است از سال تولد میلادی خودتان کسر کنید.
.

.

.

.

.

.
شما به یک عدد سه رقمی رسیده اید

اولین عدد : تعداد دفعات خوردن شکلات شما در هفته است.
دو شماره بعد سن شماست.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 12:9  توسط ســـارا  | 

 

این روزا احساس می کنم خیلی دوستت دارم

بیشتر از همیشه عاشقتم.

منهای اون روزایی که خیلی بد میشی و اذیت می کنی !! همیشه خوبی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 10:30  توسط ســـارا  | 

موجودی به نام : زن

 

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر.

مي تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي.

براي ازدواجش – در هر سني – اجازه ولي لازم است

و تو هر زمان بخواهي – به لطف قانونگزار مي تواني ازدواج کني.

در محبسي به نام بکارت زنداني است و تو ....

او کتک مي خورد و تو محاکمه نمي شوي.

او مي زايد و تو براي نوزادش نام انتخاب مي کني.

او درد مي کشد و تو نگراني که کودک دختر نباشد.

او بيخوابي مي کشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني.

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند : (نام پدر ؟)

و هر روز او :

متولد مي شود ،

                        عاشق مي شود ،

                                                  مادر مي شود ،

                                                                         پير مي شود و بعد مي ميرد.

و قرنهاست که او :

عشق مي کارد و کينه درو مي کند.

چرا که :

در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان ،

جواني برباد رفته اش را مي بيند.

و در قدمهاي لرزان مردش ،

گامهاي شتاب زده جواني براي رفتن.

و دردهاي منقطع قلب مرد ،

سينه اي را به ياد او مي آورد که تهي از دل بوده.

و پيري مرد ،

رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي کند.

و اينها همه

کينه است که کاشته مي شود در قلب مالامال از درد او...

و این ها همه رنج است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 15:8  توسط ســـارا  | 

نیا باران

 

نيا باران

زمين جاي قشنگي نيست

من از جنس زمينم و خوب مي دانم

كه گل در عقد زنبور است

اما يك طرف سوداي بلبل ، يك طرف بال و پر پروانه را هم دوست مي دارد

نيا باران پشيمان مي شوي از آمدن

زمين جاي قشنگي نيست

در ناودان ها گير خواهي كرد

من از جنس زمينم خوب مي دانم

كه اينجا جمعه بازار است

و مردم عشق را در بسته هاي زرد كوچك نسيه مي دادند

در اينجا قدر مردم را به جو اندازه مي گيرند

در اين جا شعر حافظ را به فال كوليان در به در اندازه مي گيرند

نيا باران زمين جاي قشنگي نيست

نيا باران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 17:14  توسط ســـارا  | 

قیمت یک روز زندگی چقدره ؟!


راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم!

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
قیمت یه روز بارونی چنده؟



یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟



ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به
گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!



چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟
می ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد!



این جوری فقط می خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.



هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
و به موجودات زمین می بخشه؟!

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟



برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟



تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!



خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.



تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟



خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...



اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن
زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟
چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!



اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری
تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.
آ خدا رو می گم ...
همون اوستاکریمی که رحمتش رو بروی هیچ بنده ای نمی بنده
پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...



اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا وول می خوری!



قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر

به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگیهای دنیا مال تـــو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 10:5  توسط ســـارا  | 

زندگی

 

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:1  توسط ســـارا  | 

دلم گرفته

 

دلم گرفته آسمون ، نمی تونم گریه کنم

 شکنجه می شم از خودم ، نمی تونم شکوه کنم

 انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده

 باز داره باورم می شه ، خنده به من نیوموده

 دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

 تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

 حتی صدای نفسم ، می گه که توی قفسم

 من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

 دلم گرفته آسمون ، یه کم منو حوصله کن

 نگو که از این روزگار ، یه خورده کمتر گله کن

 منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم

 برگه تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

 آهای زمین نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 10:47  توسط ســـارا 

؟

 

از همه دلم گرفته...

نمی دونم من کسی و درک نمی کنم یا کسی منو...

خسته شدم...

فردای دیروز من اینی نیست که امروز هست...

چرا اینطوری شده؟

قسمت اینه؟

تقدیر اینه؟

نا شکریه اگه بگم همش بده...

رفتارا بده...

آدما بد نیستن...

تو بد نیستی...

رفتارت بده...

فکرت بده...

برخوردت بده...

حرفت بده...

تصمیمت بده...

باید بدونی فقط منم...

منم می دونم فقط تویی...

پس با من باش...

نه روبروی من...

چیزی نیست که حل نشه...

تحمل آدما همش تو نوسانه...

ظرفش اگه ۱۰۰ باشه، الان رو ۹۵

دیروز ۹۹

روزای قبلش ۸۰

شاید قبل ترش ۵۰

می ترسم از روزی ...

 

پ.ن.۱ : خدایا آرومم کن... کمکم کن...

پ.ن.۲ : نمی دونم حرفام سرو ته داشت یا نه...!!!

 پ.ن.۳: خدایا بازم آرومم کن.. خسته ام...

 ۲۱/۱/۹۰ - ۱۵:۵۲: بدون که امروز من یک مرده ام... بدون احساس... ونمی بخشمت به خاطر همه آنچه که نی دانی و می دانم...

پ.ن.۴: من می بافم.. تو می بافی.. من برای تو کلاهی تا سرت را گرم کنم و تو برای من دروغی تا دلم را گرم کنی...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 10:16  توسط ســـارا  | 

مناظره

 

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

 

  تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

 بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

 و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها

به این دو تا شاعر داده که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :

 

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 10:19  توسط ســـارا  | 

زن...!!؟

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...  

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....   

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...  

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... 

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...         

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....  

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...              

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند   نام   پدر ..... 

دکتر شریعتی
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 16:4  توسط ســـارا  |