|
سلام به همه دوستای خوبم
خوبید؟ من اصلا خوب نیستم برعکس همیشه که شاد بودم الان داغون داغونم دارم از استرس و نگرانی می میرم تروخدا برام دعا کنید همین الان که صفحه وبم جلو روتون هست برام دعا کنید ممکنه وقتی وبو بستید یادتون بره خیلی محتاج دعام دارم میرم نمی دونم تا کی؟ ولی اگه زنده موندم بر می گردم و دوباره آپ می کنم. بچه ها اگه شماره مو دارید ترو به خدا زنگ نزنید. مسیج هم ندید نمی تونم اگه خدا خواست و برگشتم حتما جبران می کنم فقط برم دعا کنید همه تونو دوست دارم نمی خوام اسم ببرم ولی به یاد همه تون هستم شما هم منو فراموش نکنید شاید یه وقتایی بیام نت شاید اگه شرایط خوبی داشتم می یام و بهتون سر می زنم ولی... اگه رفتم حلالم کنید و برام طلب آمرزش چون اگه اگه اگه این کار احمقانه و بچه گانه رو انجام دادم که واقعا نیاز به بخشش خدا دارم ببخشید همه رو خبر نکردم دعا یادتون نره پ.ن.۱ : خدایا به فریادم برس پ.ن.۲ : هنوزم بلاتکلیفم پ.ن.۳ : جمعه هفته بعد که برگشتم خونه سرنوشتم معلوم میشه پ.ن.۳ : بازم برام دعا کنید. از استرس دارم دیوونه میشم پ.ن.۴ : خدایا نخواه که شرمنده پدر و مادرم بشم هر چند با کارای احمقانه ای که کردم حتی روم نمیشه تو صورتشون نگاه کنم ولی التماست میکنم که ... خودت میدونی چی می خوام بگم چون دعای سر سجاده ام این روزا فقط همینه پ.ن.۵ : خیلی نسبت به روزای اول آرومتر شدم ولی امید وارم این آرامش قبل از طوفان نباشه + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 0:24 قبل از ظهر توسط ســـارا |
سلام خانم ها و آقايون .... امروز دعوت شدین واسه جشن تولد تولد کی؟ حالا می گم 25 سال پيش يعني 3 تیر 62 بود كه يه اتفاق تاريخي افتاد ...يه ني ني تپل مپل و لپ لپو همه اومديم توي جشن تولدش خوش بگذرونيم جای خودش اینجا خالیه ولی ما به جاش خوش میگذرونیم همه برو بچ بريزين وسط که تولده بابا صدای موزیکو زیاد کنید نوازنده های مارو باش تولدت مبارک بادکنک های رنگی چه بچه ی زرنگی
اینم از کادو
آخر از همه هم می خوام برات بهترین ها رو آرزو کنم ایشالا که به همه آرزوهای قشنگت برسی
فقط یه چیز سعی کن فراموشم کنی فراموش کن که سارایی تو زندگیت بوده اینطوری خیلی بهتره.چون ما که با هم دیگه تو یه مسیر نیستیم وقتی دیگه دوستم نداری پس بهتره که از خاطرت پاک شم یادمه بهم گفته بودی نمی دونم چه کار خوبی انجام دادم که خدا واسه پاداشش تو رو به من داده یادت هست؟ بی خیال پارسال که من کنارت بودم امسال هم حتما یکی جای منو گرفته ولی همین که خوش باشی برام کافیه بازم تولدت مبـــــارک
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 0:20 قبل از ظهر توسط ســـارا |
سلام سلام سلام خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ امروز اومدم یه خرده از خودم براتون بگم. می خوام بگم تا منو بیشتر بشناسین آخه خیلی ها می خواستین از من بدونید. معمولا هم آیدیمو می گرفتید ولی من خیلی خیلی کم چت میکنم. یعنی یه جورایی می شه گفت اصلا نمی یام واسه چت. ساعت استفاده از اینترنتم زیاده ولی چت، نه!!! اسممو که می دونین. ســــــارا. 22سالمه از شمال. مازندران ولی شهرش بماند. چون خیلی فرق نداره از کدوم شهر. خیلی بارون و دوست دارم. شاید هم به همین دلیله که شمالو دوست دارم یا شاید تنها دلیل دوست داشتنم همین بارونای بیش از اندازه شه والا .. خب دیگه اینکه به قولا دوستام خیلی مهربونم خودشون بسوزه من دلم می سوزه به قولی کاسه داغتر از آشم خب چی کار کنم نمی تونم ببینم یکی از دوستام داره اشتباه می کنه.ولی تا دلتون بخواد خودم اشتباه می کنم یکی نیس به خودم بگه انقدر دوستاتو نصیحت می کنی خودت داری چه غلطی می کنی شاید هم نمی خوام اونا اشتباهی که من انجام دادمو تکرار کنن یه کوچولو لجبازم اما فقط یه کوچولو. دوستای زیادی دارم ولی اینکه خیلی باهاشون راحت باشم زیاد نیستن.اگه می خواین اسماشونو بگم!! از قدیمی ترینشون میگم. اولیش فریباس که تقریبا از اول دبیرستان با هم دوستیم ولی از پیش دانشگاهی خیلی با هم صمیمی شدیم .یه جورایی بهترین دوستمه چون خیلی برای کارام دل می سوزونه. شخصیتامون هم خیلی به هم شبیه ِ. البته اختلاف هم داریم ولی خب دوستای خوبی هستیم بعدیش آرزو. با اون از ترم اول دانشگاه دوست شده. خیلی دوستش دارم. ماهه. خب بعدش میرسه به دوست جونی خودم که تو نت باهاش دوست شدم . احتمالا همه هم می شناسینش. آزاده جونی خودم. این آزی خانم ما هم خیلی ماهه من که واقعا دوستش دارم.قراره من و اون یه سری خواستگار پیدا کنیم واسه بعضیا. تو نت با خیلی ها دوست شدم مثل عطیه جونم که اونم خیلی دوست دارم ولی عطیه جون هنوز نفهمیدم من کجای اون بازیم؟! سوگند جون که خیلی منطقشو قبول دارم. به نظرم خیلی اخلاق خوبی داره. و یه دوست دیگه که خیلی قبولش دارم. یه جورایی مثل داداشم می مونه . خیلی بهش اعتماد دارم، میثم گل. من که همه اش از دوستام گفتم . وای من که هنوز اسم خیلیارو نگفتم. پس چقدر ناشکرم که می گم دوستام کمن. یه دوست دیگه هم داشتم که الان با هم دوست نیستیم. نمی دونم مقصر کی شد؟ ولی مسلماً من هم بی تقصیر نبودم. ولی ای کاش درک میکرد که من هم حرف یکی دیگه رو باور کردم و این همه مشکل پیش اومد.البته خیلی وقت بود که دوستیه منو رویا منتظر یه تلنگر بود که از هم بپاشه. می دونم هیچ وقت اینجارو نمی خونه ولی می خوام یه روزی برسه که ازش عذر بخوام واسه همه اشتباهایی که ناخواسته مرتکب شدم. البته بی انصافیه اگه بگم فقط خودم مقصر بودم چون اونم خیلی اشتباه داشت که ... بی خیال ولی رویا جون دوستت دارم. مطمئن باش یه روزی میامو ازت عذر خواهی میکنم یه روزی که بدونم کارای بچه گونه نمی کنی و منو پشیمون نمی کنی از عذرخواهیم دیگه از خودم چی بگم؟ اینکه یه کمی لوسم. یه کوچولو هم در مورد عشقم بگم. اینکه واقعا عاشقانه دوستش داشتم وبرام خیلی مهم بود ولی اون انقدر با کارای احمقانه اش دلمو شکوند که الان دیگه از اون همه عشق و علاقه فقط خاطره مونده. به جرات می تونم بگم که مثل سابق دوستش ندارم. شایدم اصلاً دوستش نداشته باشم. ولی واقعا دلم می خواد بفهمی که اشتباه کردی!!! خب دیگه...؟ اینکه رنگ صورتی و دوست دارم اتاقم هم صورتیه. عاشق عروسکم. عروسک هم زیاد دارم. اتاقم بیشتر شبیه اتاق دختر بچه 5 ساله اشت تا یه دختر خانم 22 گریه خیلی سبکم میکنه. هر موقع دلم میگیره این اشکامه که یهو میاد پایین. دیگه اینکه دانشگاه رشته کامپیوتر خوندم.ورودی 83. کاردانی.دانشگاه آزاد ساری. الان هم پشت کنکور کارشناسیم ولی دیگه حسش نی که بخونم. البته درسم خیلی خوبه ولی حس و حال ندارم. ولی شما برام دعــا کنید که قبول شم. از شعر هم خوشم میاد البته بیشتر شعر نو. یه خرده تنبلم. معمولا تا لنگ ظهر خوابم .یعنی صبح اول وقتم ساعت2 بعد از ظهره.البته سال جدید خیلی بهتر شدم و زودتر بیدار میشم. شب وخیلی دوست دارم. از اینکه مدت طولانی تو ماشین بشینم اصلاً خسته نمی شم. یه جورایی عاشق جاده ام. دوست ندارم سرعت ماشین زیاد باشه چون دلم می خواد از دیدن اطرافم لذت ببرم عاشق دریام ولی اگه باورتون میشه باید بگم نزدیک یک ساله دریا نرفتم. از جنگل خیلی خوشم نمیاد ولی بدم هم نمیاد دیگه چیزی یادم نمیاد وخیلی خیلی هم آپم طولانی شد احتمالا خیلیاتون تا آخرش نمی خونید . می دونم ولی دیگه باید می گفتم چون خیلی ها ازم خواسته بودین که بیوگرافیمو بگم اینم از این دوست شما : ســـارا + نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 3:57 بعد از ظهر توسط ســـارا |
آدما بين« الف» تا «ي» قرار دارند؟ بعضي ها مثل «ب» برات مي ميرند... مثل « د» دوستت دارند... مثل« ع»عاشقت ميشوند... مثل «م» منتظر مي مونند... تا يک روز مثل «ي» يارت بشن + نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 11:5 قبل از ظهر توسط ســـارا |
آنقدر در گفتن يک حرف حاشيه رفتم + نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 1:18 قبل از ظهر توسط ســـارا |
بغض بزرگترین نوع ِ اعتراض ِ انسان ِ ، نیازی به ترکیدن نداره ، چون اگه بترکه دیگه یه اعتراض نیست... التماس ِ چقدر دردناکه هر روز ببینیش ، صداشو بشنوی ، ازش خبر داشته باشی ، دوستش داشته باشی ، عاشقش باشی ،همه زندگیت باشه ، همه وجودت تو وجود اون خلاصه بشه ، با شنیدن صدای آرومش آروم بشی ولی... اون دیگه مال تو نباشه... میگه که مال کسی هم نیس ولی من که می دونم هست! خیلی وقته که هست! دروغ ِ که دیگه به یادت نیستم مگه می شه من!!!! منی که عاشقتم به یادت نباشم؟! مثل همیشه یه بغض قدیمی و کهنه تو گلومه!!! هر دفعه هم سعی کردم که تا آخرش یه بغض بمونه ولی نشده!!! همیشه آخرش شده اشک و از تو چشام اومده پایین بازم دلم تنگ ِ بازم دلم گرفته! بازم با همه وجودم تو رو حس می کنم ولی بازم یه خیال ِ بازم دوستت دارم!!! + نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 7:15 بعد از ظهر توسط ســـارا |
یاد گرفتم که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند. 2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند . 3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود . 4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم + نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387 3:1 بعد از ظهر توسط ســـارا |
سلام ببخشید که خبرتون نکردم ولی برای همه تون سال خوب و خوشی رو آرزو می کنم از ته دل گفتم امیدوارم همه به همه آرزوهاتون برسید دوستتون دارم "سارا" + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 2:17 قبل از ظهر توسط ســـارا |
روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان... + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 1:39 قبل از ظهر توسط ســـارا |
آنکس که مي گفت دوستم دارد + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 1:5 قبل از ظهر توسط ســـارا |
|